تبلیغات
شناکردن خلاف جهت - داستان کوتاه دندانپزشک - بخش دوم
 
شناکردن خلاف جهت
متعهد بمان به این لعنت / به شنا کردن خلاف جهت
دوشنبه 1391/06/13 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

دایی نبی هرکاری کرد آقا کریم کرایه رو قبول نکرد. سر میدان سعدی از ماشین پیاده شدیم و چهارصد پونصد متر باقیمونده تا مطب دکتر رو پیاده رفتیم. هر لحظه که جلو میرفت انگار به سمت کشتارگاه منو می بردن.دعا می کردم کاشکی تعطیل باشه. یا خدا دکتره مریض باشه نتونه بیاد.

ساختمان پزشکانی که مطب دکتر اونجا بود، یه ساختمان 4 طبقه بود و مطب تو طبقه سوم بود. با آسانسور بالا رفتیم و وارد شدیم. یه سالن نسبتا بزرگ بود با دو تا اتاق که هر دو مال دکتر دندانپزشک بود.به زحمت راه میرفتم. تا اونجا که رسیدیم، زیر پام داغون شده بود. منشی با دکتر هماهنگ کردو یه نگاه عجیب هم به من و کفش هام انداخت و رفتیم تو اتاق دکتر. دکتر روپوش سفیدی پوشیده بود مثل همونایی که تو ذهنم تصور میکردم و این ترسم رو بیشتر میکرد.

 یه صندلی اونجا بود که باید روش دراز می کشیدم. اونو به شکل صندلی مرگ میدیدم. دکتر دهانم رو باز کرد و چون قبلا معاینه کرده بود، دست به کار شد. یه آمپول آماده کرد. وای خدا یعنی میخواد اینو بکنه تو دهن من؟ خدا خودت به خیر بگذرون. دهنم رو باز کردم و دکتر هم آمپول رو تزریق کرد. یکدفعه تا قلب مغزم تیر کشید. ای خدا عجب غلطی کردم گفتم دندونم درد میکنه. صد رحمت به اون درد. خدایا غلط کردم. دیگه از این به بعد هر شب مسواک میزنم. دیگ شکلات و شیرینی نمی خورم. خدایا فقط جون سالم به در ببرم از اینجا.

بعد از من به مامان و آرمان هم آمپول زد. خانوادگی اومده بودیم تعمیرات. بابا هم یه ساعت دیگه میومد. صبح امتحانات شهریور رو برگزار میکردن و باید تو مدرسه می بود.

بعد از چند دقیقه دکتر منو صدا زد. وای نه، قسمت اصلی قضیه مونده بود. خواستم فرار کنم دیدم اوضاع بدتر میشه. من تا حالا بروز نداده بودم که می ترسم و باید قوی می بودم.

رفتم و رو صندلی نشستم. ته دلم مثل بید توی آب می لرزید. هر ثانیه مثل قرنی میگذشت. انتظارم زیاد طول نکشید و دکتر یه صندلی کنار تخت من قرار داد و یه دستگاه اعصاب خورد کن هم داخل دهانم گذاشت. همون لحظه اول خواستم پرتش کنم از پنجره بیرون اما خودم رو کنترل کردم. پول اینو از کجا باید میدادم؟

سر و صدای دستگاه به گونه ای بود که من حدس زدم معدنچیان شیلیایی پروژه جدیدشون رو تو دهان من آغاز کردن. سپس دکتر یه مینی اره آورد. یعنی با این میخواد دندونام رو تعمیر کنه؟اینم همونی بود که تو ذهنم از دکتر میدیدم، تا اینجا همه چیز مثل افکار من بود و این یعنی نتیجه خوشی نداشت.کفشها نیز اعصابم رو خرد کرده بودند و اذیت می کردند.

 می خواستم گریه کنم. اشک تو چشام جمع شده بود و خودم رو لعنت میکردم. همش تقصیر خودم بود. وقتی اون همه شیرینی و شکلات و قند رو میخوردم و به ناله های عاجزانه دندونام بابت اشتباه گرفتن آن ها به جای چکش و  شکستن گردو و بادام و پسته و فندق گوش نمیدادم، باید فکر این روز را میکردم. یاد مسواک بینوام افتادم که چند لایه خاک روش نشسته بود و همیشه مظلومانه یه گوشه کز میکرد. بیچاره ماه به ماه ازش استفاده نمیشد. حالا دکتر به خاطر این غفلت ها و بی توجهی ها مرا مجازات میکرد و داد این دندان های بینوایم را از من ظالم ستمگر می ستاند. اگه به خاطر حفظ عنوان پر طمطراق " شیر مرد " نبود، همونجا مثل بچه ای که اسباب بازیش رو ازش گرفته باشن، زار میزدم و گریه میکردم.

دردی ناگهانی سلول های خاکستری مغزم رو داغون کرد.حس کردم اجداد خدابیامرزم جلوی چشمانم دارن تانگو میرقصن. عجیب بود که اره دست دکتر نبود.مثل اینکه کارش با اره تموم شده بود. یعنی من هیچ دردی رو حس نکرده بودم؟ دوباره احساس درد کردم. دکتر با یک دستگاه عجیب به نحوی دندونم رو فشار میداد که انگار نه انگار که بنده سراپا تقصیر آدمیزاد و از نوادگان آدم ابوالبشر می باشم. دنبال منشا درد میگشتم و پس از دنبال کردن سر نخ ها فهمیدم درد مربوط به ناحیه راست صورتم است. از دکتر پرسیدم که چی شده؟ و جناب ایشان با حالتی خاص و قیافه ای حق به جانب که گویی عامل اصلی آغاز جنگ جهانی دوم مادربزگ نئونازی بنده بوده اند و نه جناب هیتلر، به من گفت: این دندون رو بی حس نکرده بودم.

تو دلم گفتم " خودت نیستی ببینی چه دردی داره اون وقت اینقدر راحت نمیگی بی حس نکرده بودم" تو دلم ادای دکتر رو در آوردم و دوباره درد باعث شد که از فحش دادن به دکتر منصرف بشم. چند ثانیه بعد درد آرام گرفت و دکتر دوباره شروع به کار کرد. عجیب بود. بازهم دردی حس نمی کردم. چشم هام رو بستم و شروع به محاسبه کردم. به این نتیجه رسیدم کل هزینه ترمیم دندون های خانواده ما جمعا به 800 هزار تومان میرسه. چه درآمدی داره این دکتر.خوش به حالش. معلم ها از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب با دانش آموزها سر و کله میزدن و ماهی هفتصد هشتصد هزار تومن ناقابل بیشتر گیرشون نمی اومد و سفر آخر هفته هم بیشتر از خاص علی و شاهزاده محمد نمی تونستن برن. اما این جناب دکتر با تعمیر دو تا دندون خرج سفرش به آمریکا و لندن و پاریس جور میشد. عجب زمانه ای شده بود.

 ضمنا خیلی هم تعجب کردم. معمولا خانواده های معلمان از این ناپرهیزی ها انجام نمی دادند و این همه خرج بدن خودشون نمی کردن، پس چطوری ما در یک اقدام ناگهانی این چنین تصمیمی گرفته بودیم؟ ناگهان لامپی نورانی در مغز نیمه خاموش من روشن شد و من چند ثانیه بعد دلیلش رو فهمیدم. _ آخه اولش اون قدر روشن شده بود که هیچی معلوم نبود اما بعد اینکه چشم مغزم به نور عادت کرد فهمیدم پول این تعمیرات رو بیمه طلایی میده. شاید این تنها کار مفید آموزش و پرورش برای معلمان بود. این قشر از جامعه با حقوقی که دارن توانایی خرید گوشت و مرغ و میوه و ... رو ندارن، حداقل این بیمه کمکشون میکنه که بیشتر در این دنیای فانی زندگی کنند و به قشر ناسپاس دانش آموز خدمت نمایند. البته من فکر میکردم که اون موقع که دندان نداشتم، به همین بهانه دلخوش بودم و نبود گوشت و مرغ را توجیه می کردم. حالا دندون هست، اما گوشت نیست چه فایده

دوباره ذهنم داشت منحرف و به قسمت های نابجا وارد میشد. با خودم گفتم باید خدا را شکر و به حال مسئولان دلسوزی که به فکر تعالی و رشد مادی معلمان هستند، دعا نمود که این بیمه را پدید آوردند و ما توانستیم دندان های خود را تعمیر نماییم اگرچه شاید اصلا از آنها استفاده نکنیم، اما ما برای زنده نگه داشتن کلام بلند پایه "مفت باشه کوفت باشه"چند برابر این پولی رو که به دکتر ندادیم در طول سال به خود بیمه میدیم اما باز هم باید خدا را شکر کرد که ما را بر دریا ها مسخر گردانید.

داشتم خدا را شکر میکردم و از این همه خوشبختی در شادی و سرور بودم که دکتر ماده ای بد مزه و بد بو و بد رنگ و بد شکل را در داخل حفره های دندان هایم قرار داد. مقداری از ان ماده روی زبانم ریخت و آن را به ناچار و بدون فراغ بال بلعیدم. در آن لحظه به روح بلند بالا و طعم خوش درخت زقوم درود فرستادم و تلخی و بدمزگی این ماده را با زهر مار مقایسه کردم.

پس از فرو دادن این ماده از گلو و نای و مری و معده گرفته تا کبد و روده و هر آن چه که به دستگاه گوارش مربوط میشد به طرز وحشتناکی شروع به سوختن کرد. چقدر درد می کرد. کی گفت اینو بخوری. مگه عقل و شعور نداری. دکتر هم با وسیله ای بیل مانند آن چنان آن ماده را در حفره های دهانم می کوفت که گویی تیلیت درست میکرد. این کار را برای محکم شدن آن ماده کذایی در حفره های عمیق دندان هایم انجام میداد. در زیر این ضربات بار دیگر بر روح بلند خود لعنت فرستادم و با خود پیمان بستم که اگر از این قتلگاه به سلامت بیرون رفتم، مسواکم را از کنج عزلت به اوج عزت برسانم و روزی دوبار او را با دندان های خود آشنا سازم و کاری که خدا در باز کردن دهان پسته ها انجام نداده، من با دندان های بینوایم به سرانجام نرسانم.

 در این هنگام دکتر ماده سردی بر روی دندان هایم پاشید. کل بدنم مورمور شد و من می اندیشیدم که این لحظات تلخ هرگز تمامی نخواهند داشت که آهنگین ترین و موزون ترین و زیباترین کلمات دنیا از دهان دکتر خارج شد:

-           تمام شد. پاشو.

با خوشحالی همچون سربازی که آخرین روز خدمت خود را به پایان رسانده باشد و مانند دانش آموزی که زنگ خانه را شنیده باشد و به مثال کارمندی که روز چهارشنبه موبایلش راس ساعت 3 زنگ خورده باشد، از روی تخت بر خاستم و ناباورانه از آزادی مسرور گشتم و شاد و خرم همچون طاووس نر مغرورانه به سوی در شتافتم و دلیرانه و مردانه زخم های زیر پایم را نیز نادیده گرفتم و از آن مکان رعب آور بیرون جستم.

وقتی رفتم بیرون، بابا هم اومده بود. سلام کردم و گفت :

-          چی شد؟ درد داشت؟ اذیت شدی؟

با یه حالت شجاعانه، طوری که گویی من نبودم که لحظاتی پیش هرچی از دهنم دراومد تو دلم به دکتر گفتم و به مرز گریه رسیده بودم، گفتم:

-          نه بابا، چیزی نبود. اصلا حس نمی کردم دکتر داره چیکار میکنه.

واقعا هم همینطوری بود. خداوکیلی، راست و حسینی  خیلی دردش کم بود.اگه دکتر همون یک دندونم رو هم بی حس میکرد،و آن ماده کذایی رو نمی خوردم، شاید هیچ دردی حس نمی کردم. خصوصا اون مینی اره که اصلا نفهمیدم دکتر چطوری ازش استفاده کرد و فقط تراشه های دندونم رو دیدم که بیرون ریخت. تو دلم از دکتر بابت حرف هایی که زده بودم عذرخواهی کردم و بابت اینکه من رو از شر دندون درد نجات داده بود او را نیز دعا کردم و پولی را که در این راه به دست می آورد، برای او از شیر مادرش نیز حلال تر دانستم. الهی نوش جونش بشه. خوشحال از اینکه ترسم نسبت به دندان پزشکی نیز از بین رفته، با خود عهد بستم که تا اخرین لحظه عمر مراقب دندان هایم باشم تا بار دیگر به چنین سرنوشتی مبتلا نشوم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1396/05/30 09:31
Hi there, just became aware of your blog through Google,
and found that it is truly informative. I'm going to watch out for brussels.
I will be grateful if you continue this in future.
Lots of people will be benefited from your writing.
Cheers!
سه شنبه 1396/05/17 04:56
First of all I would like to say terrific blog!
I had a quick question in which I'd like to ask if you don't mind.
I was interested to know how you center yourself and clear your thoughts prior to writing.

I have had difficulty clearing my mind in getting my ideas
out there. I truly do enjoy writing but it just seems
like the first 10 to 15 minutes are generally wasted simply just trying to figure out how to begin. Any recommendations or tips?
Thank you!
جمعه 1396/05/13 14:25
Hi there, the whole thing is going nicely here and ofcourse every one is sharing data, that's really excellent, keep
up writing.
چهارشنبه 1394/06/4 12:32
هرچقدم هیولا باشی من نمیترسم.
رضا شیرخانیتو پسرشجاعی
دوشنبه 1394/06/2 19:06
میدونم هیولایی خخخخخخخخ
من بسیار سخت اعتماد میکنم اماسخت ترش میبخشم وفراموش کردنش هرگز
رضا شیرخانیمن اصلا اعتماد نمیکنم
ولی زود میبخشم
اما فراموش نمیکنم

هیولا هه وه دم؟
دوشنبه 1394/06/2 09:36
بله صددرصد من پاکدامن ونترس هست
نترس منظورم این نیست ک جنایتکاری البته تا این حد ک میشناسم شمارو.دارم شوخی میکنم
رضا شیرخانیاز من بترس از این هیچ مطلق
آدمخواری از صفات بارز من است
یکشنبه 1394/06/1 17:14
منظورم نترسه تو نظرقبلی
رضا شیرخانیباشه خانم مارپل
شما بسی نترس و تبی باک میباشید
یکشنبه 1394/06/1 09:55
الهی چقدم شمامظلومی حداقل این لالایی روبرای کسی بخون نشناستتون.کشته منو سربه زیریت نشنیدی میگن ازآن نترس ک هاوهوی دارد ازآن بتر ک سربه زیردارد
رضا شیرخانییااااااااه خدا
اینطور که سرکار علیه فرمودید نصف جنایت های این شهر مال منه
نصف دیگش هم با دخالت غیرمستقیم و معاونت من انجام شده
آخه مومن چرا رو پسر مردم عیب میذاری؟
یکشنبه 1394/06/1 09:52
آفرین می بینم ک خوب قاچاقچی های عزیز رو میشناسید دوستید باهم ؟خخخخخخ
من اسمی ازترس بردم؟؟؟؟بچگانس اگ فکرکنید بخاطرترس منونمیشناسی پسر
رضا شیرخانیبعله
من و "الکاپو" سالها باهمبودیم

خدا ارا ملاکتگم رخد دم بچو
شنبه 1394/05/31 14:14
منظورم مجرمه.آخه تو میفهمی کی هستم
رضا شیرخانیباور کن "پدرو پا لئون کارامیو" بزرگترین قاچاقچی کوکایین دنیا هم اندازه تو نمیترسید هویتش فاش بشه
شنبه 1394/05/31 14:13
خود لذت دری.پاکیان بکه خو دی.ن مجرو نیستی ولی زیادی شری خخخخخخخخخ
رضا شیرخانیمن بچه آروم و ساکت و سر به زیری هستم
شر کجا بود
شنبه 1394/05/31 11:48
آخ آخ نو رو خدا باز اشتباه کردم پیام قبلی رو حذف کن
رضا شیرخانیولا ته لذت دیرید
شنبه 1394/05/31 11:45
مشکل اینجاست من نمیتونم اسممو کنار تو بذارم
رضا شیرخانیمجرم تحت تعقیب اینترپل و اف بی آی که نیستم
شنبه 1394/05/31 00:24
اگه خواستی چندتا عکس ازخودتون بذار.بعد اینکه مطالبتو بیشتر کن
رضا شیرخانیدرمورد سوالی که پرسیده بودی
آره
هر روقت خواستی انجام بدی خبرم کن
اسم خودمون رو هم بذار
مشکلی نیست
فکر خوبی هم هست
شنبه 1394/05/31 00:21
خدایی این چه طرز اسم بردن امام زاده هاست؟؟؟ولی حق داری کدوم معلم میتونه حرفی بزنه؟همه این دکتر مهندسا زیر دست همین معلما بودن اما الان بعد بازنشستگی معلما داره بر عکس میشه
رضا شیرخانیحرف زدن از مظلومیت معلما تکرار مکرراته
هیتلر از هر قشر و گروهی واسه جنگ سرباز گرفت بجز معلما
ازش پرسیدن چرا معلما رو نفرستادی جنگ؟
گفت اگر در جنگ پیروز شدیم برای پیشرفت به آنان نیاز داریم
و اگر شکست خوردیم برای ساختن دوباره کشور
دوشنبه 1391/06/13 13:07
عجب ماجرایی بودشها!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقــت خوش افتد همان جــاست بهشت
دوزخ از تــــــیــــــرگی بـــــخــــت درون تـــــــو بود
گــر درون تـیــره نــباشــد همه دنیاســت بهشت

دوستان عزیزی که از وبلاگ دیدن میکنید، با نظر دادن مارا در بهتر اداره کردن این وبلاگ یاری کنید. منتظر نظرات شما هستیم

با تشکر و آرزوی بهترین ها برای شما
مدیر وبلاگ : رضا شیرخانی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ

كد ماوس






فال حافظ


داستان روزانه

Flying Icon
هاست لینوکس