تبلیغات
شناکردن خلاف جهت - داستان کوتاه دندانپزشک - بخش اول
 
شناکردن خلاف جهت
متعهد بمان به این لعنت / به شنا کردن خلاف جهت
دوشنبه 1391/06/13 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

صبح با سر و صداهایی که اطرافم بود از خواب بیدار شدم. بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یکی صدام میزنه. تو جام غلت زدم و با صدای مامان از خواب بیدار شدم. معلوم نبود این همه سر و صدا برای چیه؟ گفتم حتما حادثه ای رخ داده که اینجوری کله صبح بیدارمون کردن وگرنه همیشه ساعت 11 یا 12 از خواب بیدار می شدم.

چشم هام رو که باز کردم اتاق برام نا آشنا اومد. "عجیبه. اینجا دیگه کجاست؟ این که شبیه اتاق من نیست؟ نکنه تا من خواب بودم اومدن دکوراسیون اتاقم رو عوض کردن؟ اما تلویزیون اتاق من که این شکلی نبود؟ پس چه اتفاقی افتاده؟"

دوباره مامان صدام زد.

-           پاشو دیگه چقدر می خوابی. دیرمون شد. دیر برسیم نوبتمون رو میدن به یکی دیگه

خدایا این مامان چی میگه. کجا برسیم؟ مگه قراره جایی بریم؟ من که چیزی یادم نمیاد. هرچی هم فکر کردم نمیدونستم این وقت صبح کجا باید بریم. نگاهی به ساعت انداختم. ای بابا من که بدون عینک دو قدمی خودم رو هم نمی بینم حالا کی این ساعت روی دیوار رو بخونه. ولش کن اصلا . دوباره گرفتم خوابیدم. این بار صدا نزدیک تر بود و مامان بازهم داشت صدام می کرد. ای بابا نمیذارن یه دقیقه راحت بخوابیم. به هر زحمتی بود پا شدم. حالا عینکم کجاست؟ تا اونو پیدا کردم نزدیک بود چند بار تصادف کنم که به خیر گذشت.

-          دنبال چی می گردی؟

مامان بود که دست به کمر ایستاده بود و منو نگاه میکرد.

-          عینکم رو نمی تونم پیدا کنم

 مامان خندید و گفت:

-          همونجاست، جلو دستت رو میز

 یه خورده که دقت کردم رو میز پیداش کردم. پاک آبروم رفت. عینکو گذاشتم. آخیش چقدر دنیا روشن شد. داشتم کیف میکردم که مامان دوباره صدا زد:

-          زود باش بجنب دیره

-          آخه مامان من کله صبحی کجا میخوای بری که دیره؟

 مامان با یه حالت حرصی گفت:

-          خدا من چه گناهی کردم که این پسره خنگ رو نصیب من کردی؟ عزیز من پسر من ما واسه چی اومدیم ایلام؟ خب اومدیم بریم دندانپزشکی. چقدر تو گیجی

تازه دوزاریم افتاد. پس اینجا اتاق من نبود. تازه تو سرابله هم نبودیم.آها یادم اومد. دیشب اومدیم ایلام ، خونه دایی. دایی پدرم. اما دندانپزشکی واسه چی؟من که دندونام سالمه. فقط چهار پنج تا ازشون کرم خوردس که اون هم مشکلی نیست. مسواک میزنم درست میشه.

-          باز که داری بر و بر منو نگاه میکنی؟

-          خب پس بر و بر کیو نگاه کنم؟

 حالت صورت مامان طوری بود که میدونستم اگه خنگ بازی هام رو بیشتر از این ادامه بدم یه کتک مفصل خوردم. سریع از اتاق رفتم بیرون به سمت دستشویی. خب تقصیر خودم نبود. هر وقت از خواب بیدار میشدم - اون هم به این روش ظالمانه و صبح به این زودی گیج میشدم. فکر کنم مال اینه که شبا دیر میخوابم. دیشب داشتم برنامه 90 میدیدم و تا ساعت 3 بیدار بودم. عجب برنامه ای داره این فردوسی پور. دل کندن ازش غیر ممکنه.

اگه به فکر کردن ادامه میدادم معلوم نبود تا ساعت چند باید تو دستشویی میموندم. سریع دست و صورتم رو شستم و رفتم تو آشپزخونه. چه صبحانه ای هم در انتظارم بود. در حال اتمام صبحانه بودم که مامان دوباره گفت:

-          برو لباس بپوش آماده شو

 کجا میخواستیم بریم؟ آها یادم اومد. دندانپزشکی

-          چی

اون قدر با صدای بلند گفتم که فکر کنم همه از خواب بیدار شدن.

-          چته همه رو بیدار کردی؟

وای خدا حالا چطوری میگفتم از دندانپزشکی می ترسم. همیشه تو ذهنم دندانپزشک رو یه آدم عصبانی با اره ای در دست تصور  میکردم که دندون ها رو نامردانه و ظالمانه نابود میکرد و روپوش سفید بلندی نیز پوشیده بود.

-          مامان چیزه . . . یعنی چیز نیست . . . میگم . . . میشه من نیام؟

اینو که گفتم انگار برق 2000 ولت به مامان وصل کردن. به چنان حالتی از خشم و عصبانیت دچار شد که من تسلیم شدم و اون لحظه حتی اگه میگفت باید با رستم به جنگ هفت خوان بری قبول میکردم.

سریع رفتم و لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم. این کفش های من کجان . . . چرا هر چی . . . وای نه اون ها رو تو ماشین جا گذاشته بودم و بابا برگشته بود خونه. حالا کی اینو ماست مالی کنه. سریع رفتم تو اتاق مصطفی و آروم آروم بیدارش کردم:

-          هی مصطفی مصطفی پاشو بابا پاشو

 بیچاره گیج و منگ بود.

-          چته سر صبحی؟

-          ببین یه جفت کفش داری بهم بدی؟

-          کفش واسه چته؟

حالا کی اینو شیرفهم کنه

-          ببین دارم میرم دکتر کفشامو تو ماشین جا گذاشتم

-           چی؟ دکتر واسه چی؟چته؟ مریض شدی؟ آزمایش دادی؟ بستریت میکنن؟ نکنه بمیری؟

-          ترمز کن عمو نفست وا شه. چیزیم نیست دکتر دندانپزشک میرم

-          آها، کفش ها تو جا کفشیه ولی فکر نکنم اندازت باشه

-          ای جونت درآد، عیبی نداره درستش میکنم

با خوشحالی رفتم بیرون و در جا کفشی رو باز کردم. کفش ها رو در آوردم و پوشیدم و ... من امروز باید کتکه رو از مامان میخوردم. کفش ها به زور نصف پام رو تو خودشون جا داده بودند. مجبور بودم بپوشم.تقصیر پای مصطفاست که اینقدر کوچیکه. من که پام بزرگ نیست. شماره 45 یا 46 می پوشم. حالا با این کفش های شماره 40 باید چکار می کردم خدا میدونه. درحالیکه نصف پام تو کفش بود و نصف دیگش بیرون به سمت در رفتم. خدا خدا میکردم که زیر پام زخم نشه. بیرون مامان و آرمان و دایی نبی منتظر بودن. مثل همیشه آقا رضا آخرین نفر آماده شده بود و دیرتر از بقیه به راه افتاده بود.

 

********************

 

سر چهار راه واسه ماشین وایساده بودیم که یه پیکان سفید جلو پامون ترمز کرد. سوار شدیم. راننده آشنا بود. همکار دایی نبی که هردو بازنشسته آموزش پرورش بودن.دایی نبی با تعجب گفت:

-          کریم خان چه خبر؟ چه طوری؟ مسافر کشی میکنی؟

آقا کریم با لبخندی تلخ جواب داد:

-          چکار کنیم آقا نبی؟ خرج زندگی اون قدر بالا است که باید این کار رو کرد. حقوق بازنشستگی هم که به اندازه قبض آب و برق و تلفن نیست.

من باهاش موافق بودم. وضع بازنشسته ها خصوصا معلمان بازنشسته زیاد خوب نیست. معلمایی که سی سال با امثال من سر و کله میزنن و وقتی میخوان استراحت کنن اینجوری باید دنبال یه لقمه نان باشن.

-          آره والله. واقعا انگار نه انگار که ما برای این کشور زحمت کشیدیم. گفتیم خیر سرمون بازنشست میشیم با خیال راحت میریم پی تفریحمون، اما حالا وضع زندگیمون شده اینجوری.

دایی نبی بود که از وضع بازنشسته ها گله مند بود.

آقا کریم با یه حالت نارحتی گفت:

-          والله چی بگم. این همه سال زحمت بکش واسه یه خورده آرامش اما کو آرامش؟ از صبح تا شب باید دنبال یه لقمه نون باشیم که تو حقوق بازنشستگی تیلیت کنیم و شکممون رو سیر کنیم.

درد و دل هاشون تمامی نداشت. من هم حق رو به اونا دادم اما خودم هم یه بدبختی بزرگ پیش رو داشتم. حالا با این دندانپزشکی چیکار می کردم؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1396/05/30 15:46
I do not know whether it's just me or if everyone else encountering
issues with your site. It appears as though some of the written text
on your posts are running off the screen. Can somebody else please provide feedback and let me know if this is happening to them too?
This could be a problem with my internet browser because I've had
this happen previously. Many thanks
سه شنبه 1396/05/17 11:49
Fastidious response in return of this matter with solid arguments
and explaining the whole thing on the topic of that.
شنبه 1396/05/14 18:49
If you wish for to obtain much from this piece of writing then you have to apply these strategies to your won weblog.
دوشنبه 1394/06/9 15:17
خخخخخخخ اجتماع هم متعلق به شماست
رضا شیرخانیچاکر اجتماعیم
یکشنبه 1394/06/8 19:20
سختی؟؟؟؟؟؟؟
کدوم سختی رفتن به دندان پزشکی؟ههههه
چه جالب ممنونم که این چیزا رو از ما دریغ نمیکنین
رضا شیرخانیخب دیگه من واسه روشن شدن شما همه کار میکنم
من متعلق به اجتماعم
جمعه 1394/06/6 20:00
الان اینو گذاشتی که ما بخندیم؟
گریه کنیم؟
یا اینکه متوجه فن بیان جنابعالی بشیم؟
رضا شیرخانیاینو گذاشتم با سختی های زندگی مواجه بشی
دوشنبه 1391/06/13 12:53

-♥
--♥
---♥
-----♥
-------♥
--------♥
---------♥
-----------♥
-------------♥
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
سلام دوست عزیز خوش حال میشیم در نظر سنجی عاشقانه ما شرکت کنید
هر هفته با یک نظر سنجی جدید
منتظریم
رضا شیرخانیحتما با کمال میل دعوت شما را قبول خواهم کرد. ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقــت خوش افتد همان جــاست بهشت
دوزخ از تــــــیــــــرگی بـــــخــــت درون تـــــــو بود
گــر درون تـیــره نــباشــد همه دنیاســت بهشت

دوستان عزیزی که از وبلاگ دیدن میکنید، با نظر دادن مارا در بهتر اداره کردن این وبلاگ یاری کنید. منتظر نظرات شما هستیم

با تشکر و آرزوی بهترین ها برای شما
مدیر وبلاگ : رضا شیرخانی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ

كد ماوس






فال حافظ


داستان روزانه

Flying Icon
هاست لینوکس