تبلیغات
شناکردن خلاف جهت
 
شناکردن خلاف جهت
متعهد بمان به این لعنت / به شنا کردن خلاف جهت
پنجشنبه 1394/06/19 :: نویسنده : رضا شیرخانی       
سلام
دیروز جواب نهایی کنکور اومد
شکر خدا بچه های کنکوری شهرمون درحد بسیار خوب بودن
پزشکی- پرستاری-مهندسی-تربیت معلم زیاد داشتیم
به همشون تبریک میگم
انشاالله این موفقیت آغاز موفقیت های بیشترشون باشه
کسانی هم که وایسادن واسه سال آینده انشاالله با قدرت بخونن و امیدشون رو حفظ کن و روحیه داشته باشن و به امید خدا موفق بشن
هرسال قبولی های شهر روند صعودی داره و سال به سال قبولی ها بیشتر میشن که جای بسی خوشحالی است و امیدوارم این روند ادامه داشته باشه و بهتر بشه

این جهان کوه است و فعل ما ندا
از نداها سوی ما آید صدا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1394/05/27 :: نویسنده : رضا شیرخانی       
چند وقت اخیر شهر سرابله شاهد یک حرکت زیبا و پسندیده از سوی بانوان بوده که واکنش های مختلفی گاه موافق و گاه مخالف را در پی داشته است. پیاده روی های دسته جمعی و شبانه بانوان که حالا آرام آرام بصورت یک فرهنگ عام در می آید، نمود یک اراده همگانی برای رها شدن از قید و بندها و ذهنیت اشتباه "ماندن زن در خانه" است. دسته های چند نفره ی بانوانی که هر شب در جای جای شهر به ورزش میپردازند، علاوه بر اهمیت ورزش و سلامتی و تندرستی - که هیچ کس از آن غافل نیست و گفتن از آن تکرار مکررات است - موید نکته ی بسیار مهم دیگری نیز است: بانوان سرابله عزم خود را برای حضور دوشادوش مردان در اجتماع و در تفریحات و فعالیت های بیرون از خانه جزم کرده اند و زیباتر اینکه غالب مردان نیز از این حرکت حمایت میکنند.
شاید در نگاهی ابتدایی این حرکت چندان کار بزرگی به نظر نرسد، اما با نگاهی دقیق تر میتوان دید که این حرکت میتواند گام نخست حرکت های بزرگتر باشد. این سنت نیک از دو سه سال قبل با پیاده روی عده معدودی از بانوان آغاز شد که با تشکیل یک گروه پیاده روی هر شب به انجام این کار می پرداختند. در ابتدای کار مخالفت های بسیاری با آن ها شد و خیلی از کسانی که دایره ذهنشان بسیار محدود بود سرسختانه مخالف این کار بودند و خیلی ها به همسران و دختران و خواهران خود اجازه شرکت در این کار را نمیدادند. چندین نفر حتی تهدید کرده بودند که در طول مسیر برای بانوان مزاحمت ایجاد خواهند کرد و عده ای نیز با سلاح تمسخر سعی در متوقف کردن این کار داشتند اما کوه اراده ی آن گروه کوچک مرتفع تر از آن بود که با این سنگ اندازی ها فرو ریزد و آرام آرام بر مخالفت ها چیره شدند و روز به روز بر تعداد آن ها افزوده شد تا جایی که امروز همه بانوان شهر به صورت خودجوش شب ها به پیاده روی میروند. این نماد بارز فرهنگ سازی ارام و خزنده در بسترهای اجتماع است و چه نیکوتر است که این کار خودجوش و بدون هیچ فراخوان و جایزه و تشویقی صورت میگیرد.
زیباتر اینکه فکر جمعی نیز با این حرکت موافق است. پس از ایجاد این فرهنگ درست، در طول این مدت نه کسی مزاحمتی برای این بانوان ایجاد کرده و نه واکنش تندی به این حرکت نشان داده شده است. بانوان پس از طی کردن یک روز که با مشغله های خانه داری و برای بعضی دیگر سختی کار در بیرون همراه بوده است، برای چند ساعت هم که شده در کنار خانواده، دوستان و آشنایان با خیالی آسوده به حفظ سلامتی خود و گام گذاشتن در مسیر تندرستی میپردازند و برای لحظاتی هم که شده ذهن خود را از هرگونه افکار آزار دهنده ای رها میسازند. هم این کار سبب ساز آرامش ذهنی و افزایش روحیه برای آنان شده و ایجاد محیطی آسوده و شاد را در خانواده به دنبال دارد.
این حرکت زیبا و فرهنگ سازی نیکو نیاز به حمایت همه دارد. مسئولان شهری باید در هرچه امن تر کردن همه مسیرها اهتمام ورزند. مسیرهای پیاده روی باید دارای نور کافی و سطح مناسب باشند. همچنین شهرداری باید به ایجاد وسایل ورزشی در پارک ها و فضاهای سبز و در مسیرهای پیاده روی بپردازد تا بعد از هر پیاده روی مدتی نیز به ورزش با وسیله ها نیز روی آورند. متاسفانه در بعضی از مسیرها پیاده رو وجود ندارد و ورزشکاران مجبورند از کنار خیابان عبور کنند که این کار خطراتی را در پی دارد. انتظار زیادی نیست که از مسئولان بخواهیم مسیری را مخصوص و ویژه برای پیاده روی با امکانات و وسایل ورزشی درست کنند تا هرچه بیشتر به ترغیب مردم برای این کار بپردازند.
از سوی دیگر متاسفانه رسانه ای که آنچنان باید و شاید به پوشش این کار بپردازد وجود ندارد. این فرهنگ سازی و حرکت زیبا متاسفانه گمنام مانده است و هیچ رسانه ای در سطح استان آن را پوشش نمیدهد. باید با رسانه ای کردن این حرکت و انتشار آن باعث ایجاد این فرهنگ در همه جای استان و حتی کشور شد تا بانوان سایر نقاط نیز بتوانند از اوقات خود بهره برداری بیشتری کنند و فرهنگ ورزش کردن در جامعه ما که اکثرا یکجا نشین شده و بیماری و تنبلی و سستی به دنبال آن به وجود آمده است، جابیفتد و افزون بر آن فرهنگ حضور بانوان و ورزش کردن آنها همه گیر شود.
به هر حال این حرکت سرآغازی است برای فعالیت های بیشتر. خوشبختانه بعد از این اقدام شاهد ایجاد گروه های کوهنوردی، شنا، و پیاده روی عصرگاهی به تپه ها و طبیعت اطراف شهر نیز هستیم و حتی چند تن از بانوان نیز همراه با گروه های کوهنوردی مردان به فتح قله های استان و حتی خارج استان نائل شده اند و همین چند وقت پیش شاهد فتح قله دماوند توسط چند تن از بانوان سرابله بودیم که این خود افتخاری بس عظیم برای ماست. جای بسی خوشحالی است که بانوان سرابله با وسعت دید خود را از قید و بند سنت های قدیمی و فکرهای پوسیده رها کرده اند و عزمی همگانی را در راه احقاق حقوق خود و حضور در اجتماع برابر با مردان جزم کرده اند. به امید آن که این حرکت بسترساز حرکت های بیشتر و این فرهنگ سازی سرمشق جامعه در فرهنگ سازی در همه زمینه ها باشد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1394/05/25 :: نویسنده : رضا شیرخانی       
تقدیم به تمام دختران سرزمینم
هم آنان که از ابتدای بشریت تاوان گناه نکرده را پس میدهند و ضعیفه خوانده میشوند تا ما مردان نشئه از خودبرترپنداریمان راه اعمال هرگونه زور و تحمیل را برای خود باز کرده باشیم و تنها به جرم دختر بودن و به گناه جنسیتشان آنان را در قفس کنیم. گناه هرزگیمان را به پای آنها بنویسیم و به خود اجازه دهیم پوشششان را تعیین کنیم و خود آزادانه و بدون هیچ حدی همه کار کنیم.آنان که عشق میکارند و خیانت درو میکنند. مادری میکنند و بی مهری می بینند. به همه محبت میکنند اما در نهایت دل نازکشان میشکند و تنها میشوند.
آنان که هر زمان نیاز داشتیم خواهر، هرگاه زبون و نالان گشتیم مادر، و هرگاه تنها و بیکس شدیم همسر شدند. دشوارترین کار یعنی اداره امور منزل و بزرگ کردن فرزندان را بر عهده آن ها گذاشتیم و دستشان را از اجتماع کوتاه کردیم و در خانه حبسشان نمودیم تا دستشان در جیب ما باشد و به این بهانه باز هم منت بر سرشان بگذاریم و خستگیمان را بر سر آنها آوار کنیم.
به آنان گفتیم اجتماع پر از گرگ است و حجاب که نداشته باشی، سایه یک مرد که بالای سرت نباشد، قدم که بیرون بگذاری، بلافاصله دریده میشوی اما هرگز نگفتیم که خود ما همان گرگ ها هستیم. خود ما هستیم که جامعه را آنقدر برایشان ناامن کرده ایم که اکثرا ترجیح میدهند در گوشه خانه زمان بگذرانند. آنان را از ابتدایی ترین حقوقشان محروم کرده ایم و این باور را القا کرده ایم که زن فقط برای پخت و پز و بزرگ کردن فرزندان است و اینگونه اعتماد به نفسش را برای حضور در اجتماع سلب کرده ایم. اما به چشمان خود دیده ایم و با قلب خود ایمان داریم که زنان هیچ چیزی کمتر از مردان برای حضور در اجتماع ندارند و در هر بزنگاهی که بوده اند توانسته اند تاثیری بس شگرف بگذارند.
کدامیک از ما چند دقیقه را پای درد دل مادر، خواهر و یا همسر خود نشسته ایم و از نامهربانی ها و ناملایمت هایی که بر آنها رفته از زبان خودشان شنیده ایم؟ سفره دل پر دردشان را تاکنون شده که برایمان باز کنند تا بفهمیم که چه بر سرشان آورده ایم؟ آنان که تا به سن 9 سالگی میرسند به یکباره باید بزرگ شوند. باید بفهمند. باید بچگی را به یکباره کنار بگذارند و خانم شوند. هر آن چه که دلشان میخواهد باید در دلشان بماند. شیطنت هایشان را باید دفن کنند تا مبادا متهم به سبکسری شوند. خنده و قهقهه را باید از یاد ببرند تا مبادا نامحرمی با شنیدن صدای خنده آنها تحریک شود. همواره باید مراقب باشند تا کسی به آنها نگاه نکند و شگفتا که تاوان نگاه هرزه دیگران را از آنان میگیرند.
ما مردها بیش از آنچه که تصورش را کنیم به زنان و دختران مدیونیم و وظیفه انسانیمان است که در احقاق حقوقشان به آن ها کمک کنیم. این حس برتری صرفا به دلیل جنسیت را از خود دور کنیم و کمک کنیم که آنان نیز چون ما در اجتماع حضور یابند و همچون ما آزاد باشند. ما بیش از اینها به آنان مدیونیم.سهم آنان از امکانات تفریحی،آز ادی های اجتماعی، فضاهای ورزشی و ... بسیار اندک است. مسئولان باید زمینه ها را برای حضورشان در اجتماع ایجاد کنند. خصوصا برای دختران جوان و نوجوان که در شهرهای کوچک عملا هیچ امکانات رفاهی و تفریحی ندارند و سنگینی نگاه متعصبانه سنت را بر زندگی خود احساس میکنند.
از نماینده مجلسی پرسیدند تا کی قانون چند همسری مردان را ادامه خواهید داد؟ جواب داد تا زمانیکه هیچ زنی حاضر نشود همسر دوم شود. خود دختران و زنان نیز باید همت کنند. باید خود را باور داشته باشند. متاسفانه عدم اعتماد به نفس کافی و ندیده گرفتن توانایی های خودشان دلیل اصلی این تبعیض جنسیتی است. بارها دیده ام که خود زنان به زنانی که رانندگی، ورزش و یا فعالیت های اجتماعی انجام میدهند طعنه میزنند و آنان را سبک میخوانند یا باور ندارند زنی بتواند این کارها را انجام دهد. در ابتدای کار خود زنان باید هوای هم را داشته باشند.

فارغ از همه این بحث ها، روز دختر، روز تجلی ظرافت آفرینش خداوند، روز زیباترین آفریده های هستی، روز مادران آینده سرزمینمان، روز خواهرهای دوست داشتنی، روز شیطنت های دزدکی و آزادی های یواشکی، روز دل هایی به وسعت عشق، روز قلب های تپنده زندگی بر همه ی دختران مبارکباد


.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1394/05/25 :: نویسنده : رضا شیرخانی       
تابستان امسال تنها فرقی که با سال های قبل داره گرمای بیش از اندازه هوا و رطوبت عجیب غریبشه وگرنه مثل همیشه شبا تا حدودای 4 و 5 بیداریم و ظهر حدود 12 و 1 بیدار میشیم و تا عصر با واتساپ و اینستا و تلگرام و لاین و یه ذره ننه فیسبوک و عصر حدود 7 و 8 میریم بیرون یه چرخ الکی با دوستامون میخوریم و شب حدود 9 و 10 میریم یه جا جمع میشیم تا 12 و 1 و بعد هم میایم خونه با فیلم دیدن یا دوباره دنیای مجازی و بعد دوباره تکرار همین برنامه. حالا این وسط یه باشگاه یا استخری میریم
این برنامه واسه کسایی مثل ماست که تو شهرای کوچیک و بدون امکانات هستیم. هیچ جایی نیست که بریم دوساعت سه ساعت خوش باشیم و سرمون گرم شه. امکانات پایین باعث شده یا تو خونه باشیم یا الکی یه جا بشینیم. پیست دوچرخه سواری، سینما، شهربازی، چمن مصنوعی، یه پارک بزرگ با امکانات حداقلی، مجتمع تفریحی تجاری یا حتی یک مرکز خرید که چرخ زدن های الکیمون هم بچسبه وجود نداره. سه تا سالن ورزشی و تنها استخر موجود هم شرایطشون اصلا خوب نیست. فقط یکی از سه سالن ورزشی حداقل های لازم رو داره. دوتای بعدی از لحاظ فضای فیزیکی مثلا کفپوش در حد فاجعه هستند.وضعیت بهداشت استخر هم اصلا مناسب نیست و اکثر شناگران در آستانه ابتلا به امراض پوستی هستند.
وضعیت برای دختران و بانوان به مراتب بدتر است. اگر امکان دوچرخه سواری و استفاده از باشگاه ها و سایر اماکن به صورت حداقلی برای آقایان وجود دارد، برای بانوان فضاهای ورزشی و تفریحی در حد صفر است و اکثر دختران و بانوان شهر به اجبار خانه نشین شده اند و تمام سرگرمی آنان نشستن های عصرگاهی و گاها شبانگاهی در منزل یا پارک محل و شرکت کردن در بحث های غالبا الکی و گاها جنجال برانگیز است که همین خانه نشینی غالبا سبب تضعیف روحیه و کاهش اعتماد به نفس برای حضور در اجتماع میگردد و به تقویت این باورغلط دامن میزند که زن فقط برای داخل خانه است و همین گونه او را از ابتدایی ترین حقوقش محروم میکنند. هرچند که فرهنگ نیک و رسم بسیار ستودنی پیاده روی شبانه اندکی باعث فعالیت بانوان و ایجاد امکان ورزش برای آنان شده است و میتواند سرآغازی برای حضور هرچه بیشتر زنان در اجتماع باشد و وظیفه همه است که با حمایت از این فرهنگ راه را برای ایجاد فعالیت ها و کارهای بیشتر باز کنند.
شاید عده ای بگویندهمین ها هم زیادیست و راضی باش.اینا نبود چکار میکردیم؟ با شنیدن این حرف باید گریست. کسی که به چیزی هزار بار کمتر از حقش راضی است و با گفتن این جمله امکان هرگونه ادعا برای طلب حق را نه از خود که از دیگران نیز میگیرد. ابتدایی ترین حق هر جوان تامین شدن امکانات تفریحی برای استفاده بردن از وقتش است که متاسفانه ما از آن محرومیم و غالبا وقتمان به بطالت میگذرد و بعضی هایمان که حواسشان یه خورده جمع نیست به دام اعتیاد نیز می افتند. اگرچه گناه خودشان کم نیست اما غالبا اگر تفریح مناسبی داشته باشند و وقتشان پر باشد به سراغ این کارها نمیروند.
به هر حال صدای جوانان ما سال هاست به گوش کسی نرسیده. ابتدایی ترین حقوق یک جوان به او داده نشده است و اکثرا جوانان را یا در قهوه خانه ها میتوان دید یا در گوشه پارک ها در حال مصرف مواد. قضیه آن جا جالب تر میشود که مدتی یکبار نیروی انتظامی طرحی برای جمع آوری و بستن قهوه خانه ها میدهد اما غافل که این پاک کردن صورت مسئله است. این قضیه باید بنیانی درست شود. تا زمانیکه یک جوان 24 ساعت وقت خالی داشته باشد که هیچ گونه برنامه ای برای پر کردنش نباشد، ریشه کن کردن اعتیاد بیشتر به یک شوخی میماند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1393/06/25 :: نویسنده : رضا شیرخانی       
بعد از یک سال درس خوندن و زجر کشیدن و بالا و پایین رفتن و فراز و فرود های فراوان ما هم کنکور دادیم و راحت شدیم. امسال سختی زیاد کشیدیم. کنکوری باید باشی تا بفهمی چی میگم. صبح زود از خواب بیدار شدنا، روز تعطیل نداشتنا، استرس دائمی تا زمان اعلام نتیجه، چندین و چند ساعت پشت سر هم سر از کتاب در نیاوردنا، حرف های خانواده و مردم، نا امیدی، امید دوباره، زمین خوردنا و دوباره بلند شدنا، روزشماری تا کنکور، به هر دری زدن واسه حتی یه نکته که بتونی یه تست بیشتر بزنی. همه و همه رو یه کنکوری میفهمهو سختی های این راه که حالا از سر گذشتن و رسیدیم به دانشگاه

از امسال درس های زیادی گرفتم. اینکه واسه هدفت باید اراده محکمی داشته باشی. چناری که با هیچ بادی حتی سهمگین هم نلرزه. بعد از اون هرگز نباید نا امید شد. نا امید که شدی کارت تمومه. همیشه حتی تو بدترین حالت باید امیدتو حفظ کنی و ناشنوا باشی در مقابل کسانی که فقط حرف از نا امیدی میزنند.

به همه دوستای عزیزم که دانشگاه قبول شدن تبریک میگم از صمیم قلب. امیدوارم این موفقیت آخرین موفقیت تو زندگیشون نباشه. تو هر جایی که هستن بدونن که دلم واسشون تنگ میشه و از خدا میخوام که همیشه پرچمشون بالا باشه. امیدوارم یه روز همدیگه رو  ببینیم.
دوستانی هم که نتونستن به هر دلیلی برن دانشگاه نا امید نشن. دنیا به آخر نرسیده. میتونن دوباره بلند شن و ادامه بدن. از همین جا بهشون میگم که مطمئن باشن امسال میتونن موفق بشن. فقط خودشون و توانایی هاشون رو باور داشته باشن. از خدا میخوام هر آنچه که شایستگیش رو دارن بهشون بده.

امسال دوستامون عالی بودن. برق و مکانیک و دبیری و شیمی و صنایع و . . . داشتیم. من هم که به لطف خدا نفت شیراز قبول شدم. انشاالله همه موفق باشن


به یادت آرزو کردم
که چشمانت اگر تر شد
به شوق آرزو باشد
نه تکرار غم دیروز




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1393/05/3 :: نویسنده : رضا شیرخانی       
به سلامتی همه بچه های گل و درجه یک دبیرستان رازی خصوصا اونایی که امسال پیش دانشگاهی بودن. بچه های بی نظیری که چند ساله باهاشون زندگی میکنیم. تو دنیا لنگه ندارن. امیدوارم همیشه لبشون خندون باشه و دلشون شاد
آپلود عکس,اپلود عکس,آپلودعکس,آپلود" alt="" />

به سلامتی داداش علی خشکاب دوست داشتنی که از اینجا رفت و دیگه پیشمون نیست اما امیدوارم هرجا هست پرچمش بالا باشه
آپلود عکس,اپلود عکس,آپلودعکس,آپلود" alt="" />




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1392/01/24 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

ایـــن روزهـــا هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت؛

گـــرگ را از ســـگ نمــی تـــوان تشخیـــص داد !

هنگـــامـــی گـــرگ را می شنـــاسیـــم؛

کـــه دریـــده شـــده ایــــم



این روزها پر است از انسانهایی با ظاهر زیبا

که هر روز لباسی نو بر تن میکنند

ولی نزدیکشان که میشوی

بوی کهنگی اندیشه هایشان

خیلی آزارت میدهد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1392/01/23 :: نویسنده : رضا شیرخانی       
دوستی با مار و عقرب رقص کردن با نهنگ

شام خوردن با شتر کشتی گرفتن با پلنگ

لخت بودن در زمستان ناخوش اندر بهار

زیر کرسی در تموز در خزان رفتن به جنگ

سال ها ماندن بلا تکلیف در زندان فقر

نوش جان کردن جای نان خاشاک و سنگ

M . A . A (11) T




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1391/12/29 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

سال نو بر تمام ایرانیان سراسر جهان مبارک و فرخنده باد


سالی به مهربانی و نیکی زرتشت، به اقتدار کورش و به استمرار خورشید داشته باشید


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد           عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد        چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل         تا سرا پرده ی گل نعره زنان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت        که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود           قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد


اس ام اس ویژه تبریک سال نو -sms عید نوروز 88


بشد نوروز پاک زندگانی                      بشد روزی که ماند جاودانی

اول روز زمان فروردین شد                   که زرتشت آمد و آغاز دین شد

اهورا غنچه ای در آن زمان شد              که او بهتر ز گل های جهان شد

و انسان نغمه خوان چون بلبلان شد          و فریاد دد و دیوان نهان شد

زمان گفت و کردار بد اندیش                  به پایان آمد و شد بهترین کیش

اهورا یار من غمخوار من شد                 دلی داده به او دلدار من شد

 

اس ام اس عید نوروز

 

سال 1391 خورشیدی و 7035 میترایی بر تمام ایرانیان همایون باد


هر روزتان نوروز     نوروزتان پیروز

 

 


اس ام اس سال نو ( سال 1390)


شب را

در می نوردم

و ز تاریکی گریزی ندارم

می دانم روشنایی در راه است

و فانوس عالم گونت

روشنی مهتاب

به تن دارد

نوروز مبارک



کارت پستال های بسیار زیبا برای تبریک نوروز 1390 - www.RadsMs.com



دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید

واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد

دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید

نقش لبخندرا بر چهره ی زیبایت خواهم پاشید

تا برایت پیام شادباشی بنویسم

نوروز مبارک



کارت پستال های بسیار زیبا برای تبریک نوروز 1390 - www.RadsMs.com


به امید سالی پر از بهروزی،موفقیت و سربلندی برای تمام ایرانیان


کارت پستال های نوروزی 1390 - www.RadsMs.com






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1391/12/29 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

ایلام است و بهار آن، آن جا که دست نوازشگر بهار نقاشی هنرمندانه ای را بر بوم طبیعت می کشد و شکوفه های تازه در آمده، سرخابی می شوند بر گونه های خشکیده درختان، تا مرهمی باشند و جانی تازه بر کالبد طبیعت خفته بدمند.

ایلام در بهار، همچون شاهزاده افسون شده افسانه ای است که طلسمش را شکسته اند و اکنون آرام آرام با ناز و عشوه از خواب بیدار می شود. برگ های افسونگر بلوط و شکوفه های تازه متولد شده درختان زیبایش، زلف های اویند و شاخه های توانمند درخت، معشوقه ای که خود را بر او رها کرده است.

گل های سرخ و بابونه، به زیبایی آرایشگر کوه ها و دشت ها می شوند و دامنه کوه ها را هنرمندانه بزک می کنند و فرشی هزار رنگ را پدید می آورند و جلوه گر الطاف بی کران پرودگار بر کوه های ایلام خصوصا مانشت می شوند و پارادوکسی هنرمندانه را پدید می آورند : قله از برف سپد ، دامنه از گل های گوناگون رنگارنگ

صدای پرندگانی که مست از باده بهار نغمه سرایی می کنند، دل و جان را جلا میدهد و کنسرتی طبیعی را برای مردمی فراهم می کند که در این دامنه ها، بهشت را لمس می کنند و مسرور از این همه زیبایی، به تفریح می پردازند. انبوه رنگ ها، در فرش هزار رنگ گل های بابونه و لاله های واژگون، رنگین کمان را نزولی زمینی میدهد.

طبیعت در بهار چنان سخاوتنمد می شود که از بخشش آسمانی آبی، درختانی پربار، فرشی حریر گونه، پرندگانی خوش نوا، دشت هایی سرسبز، دامنه هایی فراخ، قله هایی سپید، و در یک کلام بهشتی زمینی ابایی ندارد. سخای طبیعت آن جا نمایان میشود که ایلام را بزک کرده و با سرخاب سفیداب خود، این غربی ترین استان کشور را عروس زاگرس می نماید.

آری، بهار ایلام بهشت موعود است. آن جا که حسش تا ورای کرانه های ارمان و آرزو قدم می نهد و صحنه هایی بکر و بی بدیل را پدید می آورد.

رضا شیرخانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1391/12/29 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

صبح که از خواب پا می شوی، نگاهی از پنجره به بیرون می اندازی، خون در جای جای وجودت به گردش در می آید. نیرویی ناخودآگاه در وجودت، ترغیبت می کند که بزنی به دل کوه و دشت. بزنی بیرون و ریه هایت را سرشار از هوای پاک صبحگاه بهاری کنی. تکه ای ابر در قلب آسمان، چشمک زنان نوید بارش باران لطیف بهاری را میدهد. خیلی زود آماده میشوی. بیرون میروی. از دیدن روح خداوند که در طبیعت جریان دارد، چنان ذوق زده میشوی که پدال گاز را بیشتر فشار میدهی تا زودتر به قلب طبیعت برسی.

به (( بانکول)) میرسی. همه جا سبز و لطیف شده است. گویی هنرمندی چیره دست، آنرا نقاشی کرده است. کاملا سرحال میشوی. لقب عروس زاگرس را لایق ایلام میدانی. درختان بلوط تازه از خواب بیدار شده، دنیایی دارد که در خواب هم تصورش برایت سخت است. از ماشین پیاده میشوی. برای چند لحظه خود را از همه چیز رها میکنی. وسط گیاهان تازه سبز شده خود را رها میکنی. به دور از هر قید و بندی.چند نفس عمیق میکشی. هوای تازه در سلول سلول بدنت به گردش در می آید. دوست داری همین لحظه زمان از حرکت بایستد و همانجا باقی بمانی. انبوه گل های بابونه به فرش زیابیی می ماند که با نهایت مهارت زیر درختان بلوط کشیده شده است. چند لاله واژگون را در گوشه و کنار می بینی. اوج ظرافت و هنرنمایی طبیعت را در وجود این گل ها حس میکنی.

با نگاهی به اطراف مانشت را می بینی. با ابهتی خیره کننده. با ایستادگی و پایداری که نشان از شکوهش دارد و زلف هایی سپید که نشان از مقاومتی جانانه در برابر سرما را نمایان می سازد و هزاران سال پیشینه او را به رخ می کشد که شاهدی است خاموش بر تاریخ هزاران ساله مردمان این دیار که با غم هایشان گریسته و با شادی هایشان خندیده است، اما همواره محکم و قاطع بر جای خود ایستاده است تا به آنان پایمردی بیاموزد و الگویشان باشد برای ایستادگی در برابر طوفان مشکلات و بازی های ناجوانمردانه روزگار. شکوهش چشمت را می گیرد و ابهتش به کرنش وادارت میکند.

شاد و سرخوش از لطافت و زیبایی طبیعت، سپاس خداوندی را به جای می آوری که بی هیچ منتی تو را مشمول الطاف بی کران خود ساخته است. خداوندی که هنر خود را در این کوه ها و دشت ها نمایانده است و ایلامیان را از بهشتی زمینی برخوردار کرده است.

برای چند لحظه باران می گیرد. از آن باران هایی که ماندن در زیر آنها دنیای دیگر دارد و هرگز دلت نمی خواهد که این صحنه بکر را از دست بدهی. بارانی نرم و لطیف که کهنگی و غبار را از طبیعت و غم و غصه و کینه راا از دل تو می شوید و دلت را همچون آینه صاف میکند. بارانی که رایحه ی خوش خاک نم خورده را به ارمغان می آورد و قطره قطره آن با تکه تکه ی سبزه ها به رقص می نشیند. خود را در زیر باران رها میکنی. اجازه میدهی که باران بند بند وجودت را بشوید و تو را از تباهی ها پاک کند. زیر باران چرخ میزنی و روح خداوند را در کالبد طبیعت می یابی.

باران پس از چند لحظه بند می آید. هوای بهاری است دیگر. لحظه ای خشمگین و پر سر و صدا و لحظه ای صاف و آفتابی. لحظاتی بعد انوار طلایی رنگ خورشید، زمین را روشن میکند و آن باران گویی خاطره ای شیرین بوده که در گوئشه ای روشن از ذهنت حک شده است و در پس این انوار خوش رنگ طلایی، قوسی رنگارنگ چشم نواز می بینی و این درس را از طبیعت می آموزی که رنگین کمان پاداش کسانیست که تا آخرین لحظه زیر باران می ایستند.

می گردی، میدوی، می ایستی، راه می روی، می نشینی، و دوباره همه این کارها را تکرار میکنی. از این همه مجد و عظمت به وجد آمده ای و نمیدانی چگونه ابراز احساسات کنی. کلمات را قاصر از بیان این همه ظرافت و زیبایی می یابی. بر لب هر سبزه، شبنمی نشسته است که عاشقانه با او به نجوا می پردازد. فرش سفید و یکدست گل های بابونه، مسیری حریر رنگ را ایجاد کرده است که گویی جویباری از شیر خالص را بر زمین جاری ساخته اند. پاکی و صافی آسمان، ریه هایت را از هر آلودگی خالص می گرداند و چه نفس های عمیقی که از عمق وجودت با نهایت لذت میکشی.

منظره زیبای غروب آفتاب را می نگری. وداع با خورشید، لحظه ای است که شکوهی خیره کننده دارد. نرم نرمک شب فرا میرسد و وقت رفتن. اگرچه با اندک امکاناتی میتوان شب را نیز در کوهستان به سر برد و عظمت آنرا در دل شب به نظاره نشست و به سکوت پر حرف و حدیث آن گوش سپرد.سکوتی کو تو را به خلسه می برد همراه ستارگانی که همچون جواهراتی گرانبها بر زلف های پریشان دخترکی سیه موی میدرخشند و عظمت کیهان را به نمایش میگذارند. شاد و سرمست از یک روز خاطره انگیز، تنها حرفی که میتوانی بر زبان آوری این است:

خدایا شکر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1391/06/21 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

قوانین مورفی

 

ادوارد مورفی یک متخصص بود که برای ناسا کار میکرد. پس از اونکه در انجام آزمایشی، یکی از تکنسین‌ها سیمها رو اشتباهی وصل کرد و نتایج آزمایش غیر قابل استفاده شد، مورفی در حین عصبانیت در مورد اون گفت: اگر یک راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه، اون همون یه راه رو پیدا میکنه! و قوانینی بنیان نهاده شد که به قوانین مورفی معروفند.

قوانین مورفی زیادن ولی اونی که پایه همه شونه اینه: اگر یک حالت برای به فاجعه رسیدن کاری وجود داشته باشه، همون یک حالت اتفاق می افته.

ویکی پدیا میگه :

قانون مورفی یک ضرب المثل عامیانه در فرهنگ غربی است که می‌‌گوید "همه چیز ذاتاً دچار خطا و دردسر می‌شد مگر اینکه برای درستی آن تلاشی شده باشد" یا "اگر قرار باشد چیزی خراب شود، می‌شود".

طبق این زبانزد همیشه همه چیزها در بدترین و نامناسبترین زمان به خطا می‌روند و کارها را لنگ می‌گذارند. معمولاً هنگامی که شخصی همواره بدشانسی می‌آورد او را شامل قانون مورفی می‌نامند.

 

برخی از قوانین مورفی:

قوانین اولیه:

  1. هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می‌رسد نیست.
  2. هر چیزی بیش از آن حدی که تصور می‌شود طول خواهد کشید.
  3. چیزی که ممکن است خراب شود، خراب می‌شود.
  4. اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد،‌ آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند.(نتیجه: اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب می‌شود.)
  5. اگر چیزی قابل خراب شدن نباشد، پس حتما می‌شود.
  6. اگر پیش‌بینی می‌کنید که چهار احتمال برای خراب شدن چیزی وجود دارد و از قبل تمهیدی برای آن‌ها اندیشیده‌اید،‌ پس حتما راه پنجمی به طور غیرمنتظره به وقوع می‌پیوندد.
  7. وقایع خودبه‌خود تمایل به بدترشدن دارند.
  8. اگر به نظر می‌آید که همه چیز به خوبی پیش می‌رود،‌ پس حتما از چیزی صرف‌نظر کرده‌اید.
  9. طبیعت همیشه طرف‌دار خرابی‌های پنهان است.
  10. طبیعت یک حرام‌زاده است.
  11. غیرممکن است که چیزی را بی‌خدشه (foolproof) ساخت چون احمق‌ها(fools) نابغه‌اند.
  12. هرگاه برنامه‌ریزی بکنی که چیزی را انجام دهی،‌ حتما چیز دیگری به وجود می‌آید که باید قبل‌اش انجام دهی.
  13. هر راه‌حلی مسایل جدیدی را به وجود می‌آورد.
  14. احتمال آنكه یك شیء آسیب ببیند نسبت مستقیم دارد با ارزش آن!
  15. هرگاه جسم بـا ارزشی از دست شما به زمین می افتد به غیر قابل دسترس ترین مكان میرود (حلقه برلیان یا داخل سطل زباله می افتد و یا در چاه فاضلاب)!
  16. شما هر موقع دنبال چیزی می گردید هـمیشه در آخـرین مـكانی كه آن را جستجو میكنید می یابیدش!
  17. هیچ اهمیتـی ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسی بگردید به محض آنكه آن را خریدید آن را در مغازه ای دیگر ارزانتر خواهید یافت!
  18. زمانی كه دستگاه معیوب خود را نزد تعمیركار می برید كاملا بی عیب و درست كار خواهد كرد!
  19. هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است ویا غیر اخلاقی و یا چاق كننده!!
  20. اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.
  21. وسائل نقلیه مثل اتوبوس و هواپیما و قطار دیرتر از موعد حرکت می کنن مگر ان که شما دیر برسی اون موقعه حتما سر وقت رفته
  22. هشتاد درصد امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای.
  23. در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.
  24. هر کسی میتواند مدرك دانشگاهی بگیرد اما صاحب عقل نخواهد شد!
  25. زباله از خلاء بیزار است آنقدر انباشته میگردد تا فضای موجود را پر کند!
  26. هرگاه کفش نو را برای اولین بار به پا کنید همه پایشان را روی آن خواهد گذاشت!
  27. زمانی که می خواهید لكه روی شیشه پنجره را پاك کنید همیشه لكه سمت دیگر شیشه میباشد!
  28. قانون بقاء کثیفی: برای تمیز کردن هر چیزی چیز دیگری باید کثیف گردد!!
  29. اگر امری احتمال دارد اتفاق بیافتد و خیلی هم خوشایند باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد!
  30. اگر حق با شما باشد هیچكس حرف شما را باور نخواهد کرد!
  31. قوانین مانند تار عنكبوت می باشند تنها افراد ضعیف و فقیران به دام آن میافتند در صورتی که ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره کرده و میگریزند!!
  32. دو عنصر در طبیعت فراوان میباشند: یكی هیدروژن و دیگری حماقت!!
  33. جاده رسیدن به موفقیت همواره در دست ساخت است!
  34. هرگاه چیزی را دور بیاندازید به محض آنكه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید به آن نیاز پیدا خواهید كرد!
  35. کار تیمی همواره ضروری می باشد چون به شما اجازه می دهد تا در صورت بروز مشكل فرد دیگری را نكوهش کنید!
  36. احتمال آنكه طرف نانی که به آن کره مالیده شده است بروی فرش بیافتد نسبت مستقیم دارد به قیمت فرش!
  37. شما هیچگاه نمی توانید با نگاه کردن به خطوط راه آهن، بگویید که قطار از کدام سمت خواهد آمد!
  38. ماشینی که روبروی شما در حرکت است همیشه سرعتش از شما کمتر است!
  39. هر چه عقیده ای مسخره تر باشد احتمال موفقیت آن بیشتر می باشد!!
  40. افرادی که می توانند بهترین نصیحت ها را بكنند، نصیحت نمی کنند!!
  41. دود سیگار همواره به سمت افراد غیر سیگاری حرکت خواهد کرد، بدون توجه به سمت وزش باد!
  42. جای پارك مناسب ماشین همیشه سمت دیگر خیابان میباشد!
  43. برای هر عملی یك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد!!
  44. دوستان می آیند و می روند اما دشمنان انباشته میگردند!
  45. هرگاه به دروغ به رئیس خود بگویید که علت تاخیر شما پنچر شدن چرخ ماشینتان بوده روز بعد چرخ ماشین شما پنچر خواهد شد!
  46. تقریبا داخل شدن به کاری از خارج شدن از آن آسانتر است!
  47. هیچ چیز هیچگاه بهتر نشده و نخواهد شد!

 

قوانین اتوبوسی مورفی :

  1. اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید.
  2. اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید. اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است.
  3. اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.
  4. هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد.
  5. مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد).
  6. اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید.
  7. اگر هوا سرد یا بارانی است یا هر دو٬ اتوبوس دیر خواهد آمد.
  8. اگر فکر می کنید که زمان کافی برای رسیدن به اتوبوس دارید حتماً جدول زمانی اتوبوس را اشتباه خوانده اید.
  9. اگر شما پول خرد ندارید٬ راننده هم همینطور.
  10. اتوبوسی که شما برنامه ریزی کرده اید تا سوارش شوید معمولاً پنج دقیقه زود می آید و شما به آن نمی رسید.
  11. اتوبوسی که به آن می رسید معمولاً ۱۵ دقیقه دیر می آید.

 

قوانین عشق:

  1. همه ی خوشگلا رو گرفتن.
  2. اگر نگرفته باشن یه جای کار میلنگه!
  3. هر چه خوشگلتر دورتر.
  4. علاقه ی شما به هر کس با معکوس علاقه ی اون به شما نسبت مستقیم داره.
  5. وقتی همسر یک مرد با اون به تفاهم میرسه که از گوش کردن به اون دست بر داره.
  6. چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند همانهایی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت

 

قوانین مادرانه:

  1. مادر ها در دو موقیت شما را نصیحت می کنند وقتی که به آن نیاز دارید و وقتی که نیاز ندارید.
  2. انجام دادن هر کاری از طرف شما با انتقاد مادرتان مواجه می شود. حتی انجام ندادن هیچ کاری هم.......
  3. هرچی بزرگتر بشی واسه مامان بچه تری.
  4. مادرها همیشه می توانند یک راه بهتر برای انجام کارها نشان دهند:منتها بعد از آکه آن کار را انجام دادید.
  5. هر گاه فکر کردید رازی دارید که مادر اون رو نمیدونه به یاد بیاورید که اون پوشک شما رو عوض میکرده.

 

قوانین نظامی

  1. هرگز یک سنگر را با کسی که از تو قوی تر است تقسیم نکن
  2. اگر افسر مافوق تورا می بینید، پس دشمن هم تو را می بیند
  3. اگر در جبهه داری خوب پیشرفت می کنی، حتما به سمت دام دشمن می روی
  4. اگر نیاز داری که همین الآن با افسر مافوق خود صحبت کنی، یک چرت بزن

 

قوانین تکنولوژی

  1. منطق عبارت است از یک روش سیستماتیک برای رسیدن به یک نتیجه غلط
  2. تمامی اکتشافات و اختراع های بزرگ دنیا بر اثر اشتباه به وجود آمده اند
  3. مهمترین email ای را که میخواهی بگیری گم می شود
  4. اگر یک برنامه کامپیوتری بدرد نخورد باید آنرا مستند کرد
  5. اگر یک برنامه کامپیوتری مفید باشد باید آنرا عوض کرد
  6. در اجرای پروژه مهم نیست چقدر منابع در اختیار دارد به هر حال کم است

 

قوانین گرافیکی مورفی:

  1. دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود.
  2. اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد.
  3. اگر سه طرح را نشان مشتری ات بدهی طرحی را انتخاب می کند که انتخاب آخر توست
  4. اگر دو طرح را نشان بدهی خواهان طرح سوم است . اگر طرح سومی را ارائه کنی یکی از دو طرح اول را انتخاب می کند

 

قوانین جاذبه مورفی :

  1. شی در حال سقوط همیشه جائی فرود میاد که بیشترین ضربه رو بزنه
  2. قطره ی رنگ همیشه سوراخی در روزنامه پیدا می کنه تا رو فرش بچکه (تا زمانی هم که خشک نشده دیده نیمیشه )

 

قوانین مورفی در خیاطی:

  1. وقتی که شش دکمه احتیاج دارید٬ حداکثر پنج دکمه در قوطی دکمه ها پیدا خواهید کرد.
  2. وقتی عجله دارید٬ سوراخ سوزن بیش از اندازه کوچک است.
  3. معمولاً پارچه ای را که فراموش می کنید قبل از دوختن بشویید تا آب برود٬ همانی است که خیلی آب می رود.
  4. سوزن گم شده همیشه توسط همسر یا فرزندتان وقتی که با پای برهنه در حال راه رفتن در اتاق هستند پیدا می شود.
  5. اتو لباس را نمی سوزاند مگر در آخرین پرس.
  6. اتوی بخار شما بخار همراه با زنگ آهن را فقط روی لباسهای ابریشمی سبک تخلیه می کند.

 

قوانین مورفی در عکاسی:

  1. اگر چیزی یادتان نمی آید پس فیلم عکاسی را در خانه جا گذاشته اید.
  2. همیشه مهمترین حلقه فیلم تار می شود.
  3. هیچ عکاس روزنامه نگاری خوش لباس نیست.
  4. هیج عکاس خوش لباسی عکاس روزنامه نیست.
  5. بهترین صحنه ها برای عکاسی از طبیعت زمانی بوجود می آیند که شما آماده نیستید.
  6. یک لنز تمیز و خشک مثل آهن ربایی برای غبار و رطوبت است.

 

فلسفه مورفی: " لبخند بزن... فردا روز بدتریه "

سرنوشت مورفی بیچاره:

یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می شه. اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین ها با سرعت مورچه می رفتن. آقای مورفی هم می زنه بقل که بقیه راه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می اومده تپٌی می زنه بهش و می میره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده . حالا فکر کن !!!!.... با یه لباس سفید کنار یه بزرگراه شلوغ واستاده باشی. بعد یه گاگولی در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و بمیری. احتمالا موقع جون دادن این جمله ی معروفش روی لبش بوده :

"اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه"

پانوشت : مترادف مورفی :

قانون دیگری هم وجود دارد موسوم به قانون ساد که معمولا مترادف قانون مورفی تلقی می شود .قوانین مورفی را آمریکایی ها به کار می برند در حالی که ساد بین انگلیسی ها محبوب تر است. البته در بحث های تخصصی بسیاری اصول ساد را وسیع تر از مورفی می دانند و معتقدند قوانین ساد بیشتر بر مسئله بخت و اقبال تاکید دارد . قوانین ساد میگویند بخت خوب یا بد برقامت شخص دوخته شده :

* از دست دادن شنوایی برای همه نا گوار است اما این اتفاق دقیقا برای آهنگساز مشهوری چون بتهوون رخ می دهد .

* به شهری دیگر مهاجرت می کنی انگار فقط به این دلیل که آنجا با یک همشهری آشنا شوی و با او ازدواج کنی .

با این حال، خود کلمه (ساد) با توجه به معانی غیر اخلاقی که داشت منفور بود و مردم مورفی را جای آن به کار بردند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1391/06/13 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

دایی نبی هرکاری کرد آقا کریم کرایه رو قبول نکرد. سر میدان سعدی از ماشین پیاده شدیم و چهارصد پونصد متر باقیمونده تا مطب دکتر رو پیاده رفتیم. هر لحظه که جلو میرفت انگار به سمت کشتارگاه منو می بردن.دعا می کردم کاشکی تعطیل باشه. یا خدا دکتره مریض باشه نتونه بیاد.

ساختمان پزشکانی که مطب دکتر اونجا بود، یه ساختمان 4 طبقه بود و مطب تو طبقه سوم بود. با آسانسور بالا رفتیم و وارد شدیم. یه سالن نسبتا بزرگ بود با دو تا اتاق که هر دو مال دکتر دندانپزشک بود.به زحمت راه میرفتم. تا اونجا که رسیدیم، زیر پام داغون شده بود. منشی با دکتر هماهنگ کردو یه نگاه عجیب هم به من و کفش هام انداخت و رفتیم تو اتاق دکتر. دکتر روپوش سفیدی پوشیده بود مثل همونایی که تو ذهنم تصور میکردم و این ترسم رو بیشتر میکرد.

 یه صندلی اونجا بود که باید روش دراز می کشیدم. اونو به شکل صندلی مرگ میدیدم. دکتر دهانم رو باز کرد و چون قبلا معاینه کرده بود، دست به کار شد. یه آمپول آماده کرد. وای خدا یعنی میخواد اینو بکنه تو دهن من؟ خدا خودت به خیر بگذرون. دهنم رو باز کردم و دکتر هم آمپول رو تزریق کرد. یکدفعه تا قلب مغزم تیر کشید. ای خدا عجب غلطی کردم گفتم دندونم درد میکنه. صد رحمت به اون درد. خدایا غلط کردم. دیگه از این به بعد هر شب مسواک میزنم. دیگ شکلات و شیرینی نمی خورم. خدایا فقط جون سالم به در ببرم از اینجا.

بعد از من به مامان و آرمان هم آمپول زد. خانوادگی اومده بودیم تعمیرات. بابا هم یه ساعت دیگه میومد. صبح امتحانات شهریور رو برگزار میکردن و باید تو مدرسه می بود.

بعد از چند دقیقه دکتر منو صدا زد. وای نه، قسمت اصلی قضیه مونده بود. خواستم فرار کنم دیدم اوضاع بدتر میشه. من تا حالا بروز نداده بودم که می ترسم و باید قوی می بودم.

رفتم و رو صندلی نشستم. ته دلم مثل بید توی آب می لرزید. هر ثانیه مثل قرنی میگذشت. انتظارم زیاد طول نکشید و دکتر یه صندلی کنار تخت من قرار داد و یه دستگاه اعصاب خورد کن هم داخل دهانم گذاشت. همون لحظه اول خواستم پرتش کنم از پنجره بیرون اما خودم رو کنترل کردم. پول اینو از کجا باید میدادم؟

سر و صدای دستگاه به گونه ای بود که من حدس زدم معدنچیان شیلیایی پروژه جدیدشون رو تو دهان من آغاز کردن. سپس دکتر یه مینی اره آورد. یعنی با این میخواد دندونام رو تعمیر کنه؟اینم همونی بود که تو ذهنم از دکتر میدیدم، تا اینجا همه چیز مثل افکار من بود و این یعنی نتیجه خوشی نداشت.کفشها نیز اعصابم رو خرد کرده بودند و اذیت می کردند.

 می خواستم گریه کنم. اشک تو چشام جمع شده بود و خودم رو لعنت میکردم. همش تقصیر خودم بود. وقتی اون همه شیرینی و شکلات و قند رو میخوردم و به ناله های عاجزانه دندونام بابت اشتباه گرفتن آن ها به جای چکش و  شکستن گردو و بادام و پسته و فندق گوش نمیدادم، باید فکر این روز را میکردم. یاد مسواک بینوام افتادم که چند لایه خاک روش نشسته بود و همیشه مظلومانه یه گوشه کز میکرد. بیچاره ماه به ماه ازش استفاده نمیشد. حالا دکتر به خاطر این غفلت ها و بی توجهی ها مرا مجازات میکرد و داد این دندان های بینوایم را از من ظالم ستمگر می ستاند. اگه به خاطر حفظ عنوان پر طمطراق " شیر مرد " نبود، همونجا مثل بچه ای که اسباب بازیش رو ازش گرفته باشن، زار میزدم و گریه میکردم.

دردی ناگهانی سلول های خاکستری مغزم رو داغون کرد.حس کردم اجداد خدابیامرزم جلوی چشمانم دارن تانگو میرقصن. عجیب بود که اره دست دکتر نبود.مثل اینکه کارش با اره تموم شده بود. یعنی من هیچ دردی رو حس نکرده بودم؟ دوباره احساس درد کردم. دکتر با یک دستگاه عجیب به نحوی دندونم رو فشار میداد که انگار نه انگار که بنده سراپا تقصیر آدمیزاد و از نوادگان آدم ابوالبشر می باشم. دنبال منشا درد میگشتم و پس از دنبال کردن سر نخ ها فهمیدم درد مربوط به ناحیه راست صورتم است. از دکتر پرسیدم که چی شده؟ و جناب ایشان با حالتی خاص و قیافه ای حق به جانب که گویی عامل اصلی آغاز جنگ جهانی دوم مادربزگ نئونازی بنده بوده اند و نه جناب هیتلر، به من گفت: این دندون رو بی حس نکرده بودم.

تو دلم گفتم " خودت نیستی ببینی چه دردی داره اون وقت اینقدر راحت نمیگی بی حس نکرده بودم" تو دلم ادای دکتر رو در آوردم و دوباره درد باعث شد که از فحش دادن به دکتر منصرف بشم. چند ثانیه بعد درد آرام گرفت و دکتر دوباره شروع به کار کرد. عجیب بود. بازهم دردی حس نمی کردم. چشم هام رو بستم و شروع به محاسبه کردم. به این نتیجه رسیدم کل هزینه ترمیم دندون های خانواده ما جمعا به 800 هزار تومان میرسه. چه درآمدی داره این دکتر.خوش به حالش. معلم ها از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب با دانش آموزها سر و کله میزدن و ماهی هفتصد هشتصد هزار تومن ناقابل بیشتر گیرشون نمی اومد و سفر آخر هفته هم بیشتر از خاص علی و شاهزاده محمد نمی تونستن برن. اما این جناب دکتر با تعمیر دو تا دندون خرج سفرش به آمریکا و لندن و پاریس جور میشد. عجب زمانه ای شده بود.

 ضمنا خیلی هم تعجب کردم. معمولا خانواده های معلمان از این ناپرهیزی ها انجام نمی دادند و این همه خرج بدن خودشون نمی کردن، پس چطوری ما در یک اقدام ناگهانی این چنین تصمیمی گرفته بودیم؟ ناگهان لامپی نورانی در مغز نیمه خاموش من روشن شد و من چند ثانیه بعد دلیلش رو فهمیدم. _ آخه اولش اون قدر روشن شده بود که هیچی معلوم نبود اما بعد اینکه چشم مغزم به نور عادت کرد فهمیدم پول این تعمیرات رو بیمه طلایی میده. شاید این تنها کار مفید آموزش و پرورش برای معلمان بود. این قشر از جامعه با حقوقی که دارن توانایی خرید گوشت و مرغ و میوه و ... رو ندارن، حداقل این بیمه کمکشون میکنه که بیشتر در این دنیای فانی زندگی کنند و به قشر ناسپاس دانش آموز خدمت نمایند. البته من فکر میکردم که اون موقع که دندان نداشتم، به همین بهانه دلخوش بودم و نبود گوشت و مرغ را توجیه می کردم. حالا دندون هست، اما گوشت نیست چه فایده

دوباره ذهنم داشت منحرف و به قسمت های نابجا وارد میشد. با خودم گفتم باید خدا را شکر و به حال مسئولان دلسوزی که به فکر تعالی و رشد مادی معلمان هستند، دعا نمود که این بیمه را پدید آوردند و ما توانستیم دندان های خود را تعمیر نماییم اگرچه شاید اصلا از آنها استفاده نکنیم، اما ما برای زنده نگه داشتن کلام بلند پایه "مفت باشه کوفت باشه"چند برابر این پولی رو که به دکتر ندادیم در طول سال به خود بیمه میدیم اما باز هم باید خدا را شکر کرد که ما را بر دریا ها مسخر گردانید.

داشتم خدا را شکر میکردم و از این همه خوشبختی در شادی و سرور بودم که دکتر ماده ای بد مزه و بد بو و بد رنگ و بد شکل را در داخل حفره های دندان هایم قرار داد. مقداری از ان ماده روی زبانم ریخت و آن را به ناچار و بدون فراغ بال بلعیدم. در آن لحظه به روح بلند بالا و طعم خوش درخت زقوم درود فرستادم و تلخی و بدمزگی این ماده را با زهر مار مقایسه کردم.

پس از فرو دادن این ماده از گلو و نای و مری و معده گرفته تا کبد و روده و هر آن چه که به دستگاه گوارش مربوط میشد به طرز وحشتناکی شروع به سوختن کرد. چقدر درد می کرد. کی گفت اینو بخوری. مگه عقل و شعور نداری. دکتر هم با وسیله ای بیل مانند آن چنان آن ماده را در حفره های دهانم می کوفت که گویی تیلیت درست میکرد. این کار را برای محکم شدن آن ماده کذایی در حفره های عمیق دندان هایم انجام میداد. در زیر این ضربات بار دیگر بر روح بلند خود لعنت فرستادم و با خود پیمان بستم که اگر از این قتلگاه به سلامت بیرون رفتم، مسواکم را از کنج عزلت به اوج عزت برسانم و روزی دوبار او را با دندان های خود آشنا سازم و کاری که خدا در باز کردن دهان پسته ها انجام نداده، من با دندان های بینوایم به سرانجام نرسانم.

 در این هنگام دکتر ماده سردی بر روی دندان هایم پاشید. کل بدنم مورمور شد و من می اندیشیدم که این لحظات تلخ هرگز تمامی نخواهند داشت که آهنگین ترین و موزون ترین و زیباترین کلمات دنیا از دهان دکتر خارج شد:

-           تمام شد. پاشو.

با خوشحالی همچون سربازی که آخرین روز خدمت خود را به پایان رسانده باشد و مانند دانش آموزی که زنگ خانه را شنیده باشد و به مثال کارمندی که روز چهارشنبه موبایلش راس ساعت 3 زنگ خورده باشد، از روی تخت بر خاستم و ناباورانه از آزادی مسرور گشتم و شاد و خرم همچون طاووس نر مغرورانه به سوی در شتافتم و دلیرانه و مردانه زخم های زیر پایم را نیز نادیده گرفتم و از آن مکان رعب آور بیرون جستم.

وقتی رفتم بیرون، بابا هم اومده بود. سلام کردم و گفت :

-          چی شد؟ درد داشت؟ اذیت شدی؟

با یه حالت شجاعانه، طوری که گویی من نبودم که لحظاتی پیش هرچی از دهنم دراومد تو دلم به دکتر گفتم و به مرز گریه رسیده بودم، گفتم:

-          نه بابا، چیزی نبود. اصلا حس نمی کردم دکتر داره چیکار میکنه.

واقعا هم همینطوری بود. خداوکیلی، راست و حسینی  خیلی دردش کم بود.اگه دکتر همون یک دندونم رو هم بی حس میکرد،و آن ماده کذایی رو نمی خوردم، شاید هیچ دردی حس نمی کردم. خصوصا اون مینی اره که اصلا نفهمیدم دکتر چطوری ازش استفاده کرد و فقط تراشه های دندونم رو دیدم که بیرون ریخت. تو دلم از دکتر بابت حرف هایی که زده بودم عذرخواهی کردم و بابت اینکه من رو از شر دندون درد نجات داده بود او را نیز دعا کردم و پولی را که در این راه به دست می آورد، برای او از شیر مادرش نیز حلال تر دانستم. الهی نوش جونش بشه. خوشحال از اینکه ترسم نسبت به دندان پزشکی نیز از بین رفته، با خود عهد بستم که تا اخرین لحظه عمر مراقب دندان هایم باشم تا بار دیگر به چنین سرنوشتی مبتلا نشوم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1391/06/13 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

صبح با سر و صداهایی که اطرافم بود از خواب بیدار شدم. بین خواب و بیداری بودم که حس کردم یکی صدام میزنه. تو جام غلت زدم و با صدای مامان از خواب بیدار شدم. معلوم نبود این همه سر و صدا برای چیه؟ گفتم حتما حادثه ای رخ داده که اینجوری کله صبح بیدارمون کردن وگرنه همیشه ساعت 11 یا 12 از خواب بیدار می شدم.

چشم هام رو که باز کردم اتاق برام نا آشنا اومد. "عجیبه. اینجا دیگه کجاست؟ این که شبیه اتاق من نیست؟ نکنه تا من خواب بودم اومدن دکوراسیون اتاقم رو عوض کردن؟ اما تلویزیون اتاق من که این شکلی نبود؟ پس چه اتفاقی افتاده؟"

دوباره مامان صدام زد.

-           پاشو دیگه چقدر می خوابی. دیرمون شد. دیر برسیم نوبتمون رو میدن به یکی دیگه

خدایا این مامان چی میگه. کجا برسیم؟ مگه قراره جایی بریم؟ من که چیزی یادم نمیاد. هرچی هم فکر کردم نمیدونستم این وقت صبح کجا باید بریم. نگاهی به ساعت انداختم. ای بابا من که بدون عینک دو قدمی خودم رو هم نمی بینم حالا کی این ساعت روی دیوار رو بخونه. ولش کن اصلا . دوباره گرفتم خوابیدم. این بار صدا نزدیک تر بود و مامان بازهم داشت صدام می کرد. ای بابا نمیذارن یه دقیقه راحت بخوابیم. به هر زحمتی بود پا شدم. حالا عینکم کجاست؟ تا اونو پیدا کردم نزدیک بود چند بار تصادف کنم که به خیر گذشت.

-          دنبال چی می گردی؟

مامان بود که دست به کمر ایستاده بود و منو نگاه میکرد.

-          عینکم رو نمی تونم پیدا کنم

 مامان خندید و گفت:

-          همونجاست، جلو دستت رو میز

 یه خورده که دقت کردم رو میز پیداش کردم. پاک آبروم رفت. عینکو گذاشتم. آخیش چقدر دنیا روشن شد. داشتم کیف میکردم که مامان دوباره صدا زد:

-          زود باش بجنب دیره

-          آخه مامان من کله صبحی کجا میخوای بری که دیره؟

 مامان با یه حالت حرصی گفت:

-          خدا من چه گناهی کردم که این پسره خنگ رو نصیب من کردی؟ عزیز من پسر من ما واسه چی اومدیم ایلام؟ خب اومدیم بریم دندانپزشکی. چقدر تو گیجی

تازه دوزاریم افتاد. پس اینجا اتاق من نبود. تازه تو سرابله هم نبودیم.آها یادم اومد. دیشب اومدیم ایلام ، خونه دایی. دایی پدرم. اما دندانپزشکی واسه چی؟من که دندونام سالمه. فقط چهار پنج تا ازشون کرم خوردس که اون هم مشکلی نیست. مسواک میزنم درست میشه.

-          باز که داری بر و بر منو نگاه میکنی؟

-          خب پس بر و بر کیو نگاه کنم؟

 حالت صورت مامان طوری بود که میدونستم اگه خنگ بازی هام رو بیشتر از این ادامه بدم یه کتک مفصل خوردم. سریع از اتاق رفتم بیرون به سمت دستشویی. خب تقصیر خودم نبود. هر وقت از خواب بیدار میشدم - اون هم به این روش ظالمانه و صبح به این زودی گیج میشدم. فکر کنم مال اینه که شبا دیر میخوابم. دیشب داشتم برنامه 90 میدیدم و تا ساعت 3 بیدار بودم. عجب برنامه ای داره این فردوسی پور. دل کندن ازش غیر ممکنه.

اگه به فکر کردن ادامه میدادم معلوم نبود تا ساعت چند باید تو دستشویی میموندم. سریع دست و صورتم رو شستم و رفتم تو آشپزخونه. چه صبحانه ای هم در انتظارم بود. در حال اتمام صبحانه بودم که مامان دوباره گفت:

-          برو لباس بپوش آماده شو

 کجا میخواستیم بریم؟ آها یادم اومد. دندانپزشکی

-          چی

اون قدر با صدای بلند گفتم که فکر کنم همه از خواب بیدار شدن.

-          چته همه رو بیدار کردی؟

وای خدا حالا چطوری میگفتم از دندانپزشکی می ترسم. همیشه تو ذهنم دندانپزشک رو یه آدم عصبانی با اره ای در دست تصور  میکردم که دندون ها رو نامردانه و ظالمانه نابود میکرد و روپوش سفید بلندی نیز پوشیده بود.

-          مامان چیزه . . . یعنی چیز نیست . . . میگم . . . میشه من نیام؟

اینو که گفتم انگار برق 2000 ولت به مامان وصل کردن. به چنان حالتی از خشم و عصبانیت دچار شد که من تسلیم شدم و اون لحظه حتی اگه میگفت باید با رستم به جنگ هفت خوان بری قبول میکردم.

سریع رفتم و لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم. این کفش های من کجان . . . چرا هر چی . . . وای نه اون ها رو تو ماشین جا گذاشته بودم و بابا برگشته بود خونه. حالا کی اینو ماست مالی کنه. سریع رفتم تو اتاق مصطفی و آروم آروم بیدارش کردم:

-          هی مصطفی مصطفی پاشو بابا پاشو

 بیچاره گیج و منگ بود.

-          چته سر صبحی؟

-          ببین یه جفت کفش داری بهم بدی؟

-          کفش واسه چته؟

حالا کی اینو شیرفهم کنه

-          ببین دارم میرم دکتر کفشامو تو ماشین جا گذاشتم

-           چی؟ دکتر واسه چی؟چته؟ مریض شدی؟ آزمایش دادی؟ بستریت میکنن؟ نکنه بمیری؟

-          ترمز کن عمو نفست وا شه. چیزیم نیست دکتر دندانپزشک میرم

-          آها، کفش ها تو جا کفشیه ولی فکر نکنم اندازت باشه

-          ای جونت درآد، عیبی نداره درستش میکنم

با خوشحالی رفتم بیرون و در جا کفشی رو باز کردم. کفش ها رو در آوردم و پوشیدم و ... من امروز باید کتکه رو از مامان میخوردم. کفش ها به زور نصف پام رو تو خودشون جا داده بودند. مجبور بودم بپوشم.تقصیر پای مصطفاست که اینقدر کوچیکه. من که پام بزرگ نیست. شماره 45 یا 46 می پوشم. حالا با این کفش های شماره 40 باید چکار می کردم خدا میدونه. درحالیکه نصف پام تو کفش بود و نصف دیگش بیرون به سمت در رفتم. خدا خدا میکردم که زیر پام زخم نشه. بیرون مامان و آرمان و دایی نبی منتظر بودن. مثل همیشه آقا رضا آخرین نفر آماده شده بود و دیرتر از بقیه به راه افتاده بود.

 

********************

 

سر چهار راه واسه ماشین وایساده بودیم که یه پیکان سفید جلو پامون ترمز کرد. سوار شدیم. راننده آشنا بود. همکار دایی نبی که هردو بازنشسته آموزش پرورش بودن.دایی نبی با تعجب گفت:

-          کریم خان چه خبر؟ چه طوری؟ مسافر کشی میکنی؟

آقا کریم با لبخندی تلخ جواب داد:

-          چکار کنیم آقا نبی؟ خرج زندگی اون قدر بالا است که باید این کار رو کرد. حقوق بازنشستگی هم که به اندازه قبض آب و برق و تلفن نیست.

من باهاش موافق بودم. وضع بازنشسته ها خصوصا معلمان بازنشسته زیاد خوب نیست. معلمایی که سی سال با امثال من سر و کله میزنن و وقتی میخوان استراحت کنن اینجوری باید دنبال یه لقمه نان باشن.

-          آره والله. واقعا انگار نه انگار که ما برای این کشور زحمت کشیدیم. گفتیم خیر سرمون بازنشست میشیم با خیال راحت میریم پی تفریحمون، اما حالا وضع زندگیمون شده اینجوری.

دایی نبی بود که از وضع بازنشسته ها گله مند بود.

آقا کریم با یه حالت نارحتی گفت:

-          والله چی بگم. این همه سال زحمت بکش واسه یه خورده آرامش اما کو آرامش؟ از صبح تا شب باید دنبال یه لقمه نون باشیم که تو حقوق بازنشستگی تیلیت کنیم و شکممون رو سیر کنیم.

درد و دل هاشون تمامی نداشت. من هم حق رو به اونا دادم اما خودم هم یه بدبختی بزرگ پیش رو داشتم. حالا با این دندانپزشکی چیکار می کردم؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1391/03/1 :: نویسنده : رضا شیرخانی       

به آتش نگاهش اعتماد نکن !

لمس نکن !

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند !

به سرزمینی بی رنگ ،

بی بو ، ساکت !

آری !

بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو ،

اگر خواستار جاودانگی عشقی !

از : حسین پناهی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
درباره وبلاگ

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقــت خوش افتد همان جــاست بهشت
دوزخ از تــــــیــــــرگی بـــــخــــت درون تـــــــو بود
گــر درون تـیــره نــباشــد همه دنیاســت بهشت

دوستان عزیزی که از وبلاگ دیدن میکنید، با نظر دادن مارا در بهتر اداره کردن این وبلاگ یاری کنید. منتظر نظرات شما هستیم

با تشکر و آرزوی بهترین ها برای شما
مدیر وبلاگ : رضا شیرخانی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دریافت همین آهنگ

كد ماوس






فال حافظ


داستان روزانه

Flying Icon
هاست لینوکس